X
تبلیغات
ღ ღ...ای کاش ته مداد زندگی پاکن داشت ღ ღ


ღ ღ...ای کاش ته مداد زندگی پاکن داشت ღ ღ

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ........ ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

خدایا

کسی را که قسمت کس دیگریست،

سر راهمان قرار نده!

تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد،

و روزهای خوشش برای دیگری ... ! :(

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت توسط دخترک باران زده| |

اگر دل کندن اسان بود
فرهاد به جای بیستون
دل می کند !
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت توسط دخترک باران زده| |

              

                بعضی لحظه های زیبا ...

                بعضی صحنه ها ...

                چقدر کِیف میدهد برای در آن لحظه مُردن ...

                که آخرین صحنه ای باشد که دیده ای ...

                و بعد بمیری .

                مثلا ...

                می بینی لبخندی واقعی را ...

                بمیری در آن لحظه  .

                یا وقتی  ...

                خورشید سیاهی شب را کنار میزند ...

                ببینی و در دَم  بمیری .

یا وقتی تصور میکنی عشقی را که بهت خیانت کرد و تو الان فارغ از هر حسی . . .

 و در آن لحظه بمیری. . .

یا وقتی با بوسه ای به اوج لذت میرسی . . .

 و در آن لحظه بمیری. . .

یا وقتی آشفته ای و فقط با فکر مرگ آروم میگیری . . .

 و در آن لحظه بمیری. . .

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت توسط دخترک باران زده| |

صدای پای تو که می روی،


و صدای پای مرگ که می آید!


دیگر چیزی را نمی شنوم...
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر ؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر ؟
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

آمدی، رفتم ...
آمدم، رفتی ...
آمدی، رفتم ...
آمدم،

                دیگر نیامدی ...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

          فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

بعد از رفتنت شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس، تو را بين گلهايي كه در تنهائيم روئيد،

با حسرت جدا كردم. و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن

چشم،تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم.

همين بود آخرين حرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت، حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس

غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم. نميدانم چرا رفتي .نميدانم چرا؟

شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي، نميدانم كجا، تا

كي، براي چه؟؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد.

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت.

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر

 روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برميداشت تمام بالهايش غرق در اندوه

غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود . بعد رفتنت انگار

 كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت. كسي

حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد.كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و

 من با آنكه ميدانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهي برد، هنوز آشفته

چشمان زيباي توام.

((بــرگــرد))

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و پس از اين همه طوفان و وهم

 و پرسش و ترديد، كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم.

 و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد ،كنار انتظاري كه بدون پاسخ و

 سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل، ميان غصه اي از جنس

بغض كوچك يك ابر، نميدانم چرا؟؟ شايد به رسم و عادت پروانگيم باز:

 براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

 

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

هرگز اشتباه نکن
اگر اشتباه کردی تکرار نکن
اگر تکرار کردی
اعتراف نکن اگر اعتراف کردی
التماس نکن اگر التماس کردی
دیگر زندگی نکن

آنقدر شکست خوردم که راه شکست‌دادن را آموختم

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازهٔ دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می‌شد.


 

+ بله بله !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

بي تابي هايم به كنار،

بخدا قسم اما،

از پس رام كردن ديوانگي هايم بر نمي آيم!

نرو...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

مرگ ناگهانی شاهزاده ی ایران رو در اثر خودکشی ناشی از افسردگی به تمام ایرانیان و ایران دوستان تسلیت عرض میکنم 

 " روحش شاد "

شاهزاده علی رضا وصیت کرده بود که " بدنش رو بسوزونن و خاکسترش رو توی دریای خزر بریزن " و این نهایت علاقه ی ایشون به ایران رو با تمامی اتفاقاتی بر سرشان امد نشان میدهد .

اگر الان چنین ادمی پادشاه ایران بود شاید وضعیت ما فرق داشت ...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

پرسیدم از غمت.تنها گریستی

آنقدر بی صدا که انگار نیستی

حرفی نمی زنی اما دلت پر است

دلواپس که ای؟در فکر چیستی؟

انگار خسته ای در خود شکسته ای

تا کی به انتظار باید بایستی؟

آن سوی آینه از فرد روبرو

پرسیدم:ای رفیق!اصلا تو کیستی؟

اما تو باز هم جای جواب من

آرام و بی صدا تنها گریستی

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

+ به غیر از فرم مدرسه چی تنش بود ؟ چیکار داشت میکرد ؟

نگات میکرد یا نه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! ( این خیلی مهمه !  )

 پ.ن۱ : چی گیونگ یکی و بس !

پ.ن۲ : راستی نگفتی ای دی داری یا نه ؟!

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

همین جوری...

"خیانت میکنم آری...!

و بر عشق تو میخندم

دو چشمت را خودم امشب

به روی خویش می بندم

خیانت کرده ام آری...

نمی دانی و میگویم

بدان راهی دگر بی تو

برای عشق می جویم

وفایم را ندیدی که

خیانت را ببین حالا

دل تنگم ندیدی که

دل سنگم ببین اماندیدی غرق احساسم

ندیدی گریه هایم را

خیانت کرده ام تا تو ببینی خنده هایم را

خیانت کرده ام آری...

چه خشنودم که می دانی

تا نکنی اندیشه ی باطل

که قلبم را سوزاندی ...

 

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

ااااا ه ه ه ه خداااای من ... !

 

+ فقط همین !

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

دارم به موقعی فکر میکنم که تو همچین روزی ...

نوه هام دارن جلوی اینه اماده میشن تا بیان خونم ... ! 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

صد دفعه گفتم بازم میگم  :

۱ . شمارتون رو نگه دارین واسه خودتون . من به کسی زنگ نمیزنم

۲ . تبلیغاتتون رو هم این جا نیارین چون من به محضه اینکه ببینم نظر تبلیغیه پاکش میکنم حتی نمی خونم ببینم درمورد چیه !

پ.ن : یه کفش خریدم پاشنش ۱۳ سانته !  

حالا اینم بزارم فضا عوض شه ! :

اخونده بالاي منبر:آي اونايي كه مانتو مياد بالاي باسناتون.آي اونايي كه شلوار مياد بالا زانوهاتون.آي اونايي كه يقه هاتون بازه رو سينه هاتون.آي اونايي كه ماتيك ميمالين رولباتون !! بخدا آدم میمیره براتون

فعلا باااااااای

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

   مثل کبریت کشیدن در باد

 

                                               دیدنت دشوار است !

 

                 من که به معجزه ی عشق

 

                                                                 ایمان دارم !

 

                می کشم آخرین دانه ی کبریتم را

 

                                                                   در باد  ... !

 

                                                                              هر چه باداباد ... !

    

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

زندگی نفسی ارزش غصه خوردن را ندارد

انقدر سیر بخند که غم از رو برود ....

******

+ امروز دینی و شیمی نمره های مستمر رو خوندن ! شیمی که میدونستم کامل ام ولی وقتی دینی گفت بیست جا خوردم . دمش گرم خوب نمره داده بود .

کلا ادم فعالی هستما خودم نمیدونستم !

+ ...................... ! واسه همین چیزاست که هیچ وقت نخواستم درس خون بشم و هیچ وقت هم طرف ادمای درس خون نمیرم

فهمیدن نوشت : فهمیده ام که بعضی وقتا چیزایی رو که بقیه حسرتش رو می خورن من از داشتنشون خجالت می کشم !

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

بین من و تو بی گمان یک شهر دیوار است

                                           دیوار های از زمین تا ماه ...

                                                *****

+ چقدر بدم میاد از ادمایی که مدام از مشکلاتشون حرف میزنن ...

انگار بقیه دارن تو پر قو بزرگ میشن ... من دختری ام که تو هر شرایطی میخنده ...  اصلا هم قبول ندارم که مشکلات میتونه ادم رو از پا در بیاره

اگه الان نمیتونی حلش کنی فقط فراموشش کن ... تا وقتی که توانایی از بین بردنش رو پیدا کنی ...

مثه من که الان همه چیز رو فراموش کردم ...

فهمیدن نوشت : فهمیده ام که اگه مشکلی داری که بقیه ندارن ... حتما تو وجودت ویژگی هست که تو بقیه نیست ... ویژگی که بتونی باهاش اون مشکل رو از بین ببری . برای همینه که میگن جواب هر سوالی تو وجود ادماست ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

نه سرودن مجابم می کند

نه شب گریه های بی انتهایم.

بی شراره ای از عشق

ایستاده ام

                    در مسیر سال های بی بهار .

به گل سرخی می مانم

که پرپر شدنش را

                         به شمارش معکوس نشسته است .

ایینه ای در برابرم می گذارم

تا ویرانی ام را

                       به تماشا بنشینم ...

 

+ تا حالا تو اینه خر دیدی ؟ ندیدی دیگه ! چون توانایی این کارو فقط من دارم !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

گم می شوی

در روز های اخر این سال

و دست های تو

چون شاخه های خشک درختان دیر سال

در زیر گام برف

                  از یاد می رود

و گریه های هر شبه ات

در زوزه های هر دمه ی باد

                                 - گم میشود

       ******

صد سال بعد از این

دستان هرزه ی گرد نسیمی

خاک تن تو را

در کوچه های شهر

                              می افشاند

و ز خاک پیکرت

یک مرد میدمد

مردی که بی گمان

در روز های اخر یک سال

                                - گم میشود ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

نایت را بریدند

و فریادت را شکستند

انان

غافل از این بودند

که صدایت

در تیراژی بینهایت

تکثیر می شود ...

 

قیامت بی حسین غوغا ندارد

شقاوت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

چرا پرونده ات امضا ندارد

 

مذهبی نوشت : اقا جونم درسته امشب رفتم بازار خستم بود نتونستم برم مسجد !
 نشستم فیلم لعب و لهو ( با روزگار شاهزاده رو میگم ! ) تماشا کردم !
 به جای گریه کردن کلی خندیدیم !
 و به نا محرم نگاه نا روا کردم ( شین گون رو میگم ! )
اهنگ هم گوش دادم ! ( ملایم ها ! )
و کلا همه کار کردم !
ولی این اپ و مخصوص تو دادم تا نگی هر کاری دلت خاص کردی اصلا حسین کیه !

" امید وارم افتادن هر قطره ی باران امینی برای ارزو های قشنگتون باشه "

بای بای 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

تاریک بود و سرد تمام وجود من

تصویر های شعر

قندیل های یخ

اویخته ز شاخه ی خودکارم

گفتم :

(( دیر امدی

وقتی که بال هایم در حسرت پرنده شدن سوخت

و دفترم

در ارزوی بارش شعری . ))

گفتی :

(( بی بال می توانی

پرواز را تجربه کنی

تا قله های روشن دور از دست .))

            ****

پایان من رسید

تو ما

در ابری از تصویر و رویا

                             - گم شدی ...

 

۱ : ارمین جون من چطوری جواب بدم بهت ؟ نظرات که خصوصین ! نام و نشونی هم که ازت ندارم !

میخوای همین جا تو ملا عام بزارم ؟!

۲ : این جاست که باید بلند و از ته دل بگی : آ آ آ آ ه ه ه ه خدااااای ممممن !

 ۳ : ماااااااامااااااان  ! من میخوام بخورم ! جون تو این خدا هم یه چیزیش میشه ها ! میدونه من نخورم افسرده میشم به من ویروس نمیدونم چیچی داده هیچی نمی تونم بخورم !  (  ) واسه ادم شکمویی مثه من این بدترین شکنجه اس ! دارم دیووووووووووووونه میشششششششم !   نوموخوام !

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

در گذار انجماد

من چه سرد مانده ام

عشق دست گرم خویش را دگر

بر سرم نمیکشد ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

نخند داوینچی ...

می خواهم رنگی برای گریه پیدا کنم ...

 

+ میدونستی حالم ازت بهم میخوره ؟ ( مخاطب خاص )

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

متاسفم ...

کتاب را ورق زدی ...

وگرنه من همان صفحه ی قبلی ام ...

 

+ فردا پیشرفت تحصیلی دارم ! بدعایین !

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

باید بروی ...

درست لحظه ای که شکل ماندن شدی ...

 

پ.ن : میدونین جدیدا یه چیزی فهمیدم ! پسرا هر چی هم که باشن باز پسرن !

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره

بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه

بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!

 

 پ.ن : اه خدای من !!!!

                       

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

امشب همه چیز " رو به راه است "

همه چیز " ارام ارام "

باورت میشود ...؟

دیگر یاد گرفته ام شب ها بخوابم " با یک ارامبخش "

تو نگران نشو ... همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم " بدون تو"  یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه " بی صدا بگریم"

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را" با بالشم بی صدا کنم "

تو نگرانم نشو ... همه چیز را یاد گرفته ام ! 

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم " بی آنکه تو باشی"

یاد گرفته ام نفس بکشم " بدون تو و بی یاد تو"

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را " با رویای با تو بودن"...

و جای خالی ات را " با خاطرات با تو بودن پر کنم"

تو نگرانم نشو ... همه چیز را یاد گرفته ام ! 

یاد گرفته ام که " بی تو بخندم"

یاد گرفته ام " بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت"

یاد گرفته ام که دیگر"عاشق نشوم"

یاد گرفته ام که دیگر" دل به کسی نبندم"

و مهمتر از همه... یاد گرفتم که " با یادت زنده باشم و زندگی کنم"

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام ... 

 که چگونه

" برای همیشه

 خاطراتت را

 از صفحه ی دلم

پاک کنم "

و نمی خواهم که " هیچ وقت یاد بگیرم"

تو نگرانم نشو...

" فراموش کردنت را

 هیچ وقت

 یاد

 نخواهم گرفت ..." !!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |

من در کشوری زندگی می‌کنم که زبانش «پارسی» است، اما به آن «فارسی» می‌گویند، چون عربی «پ» ندارد.

(معلم شهید،دکترعلی شریعتی)

 

پ.ن : دمش گرم

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت توسط دخترک باران زده| |


Design By : Night Skin